تبليغاتX
همیشه سبز

همیشه سبز

شبي از شبها، مردي خواب عجيبي ديد. او ديد که در عالم رويا پابه‏پاي خداوند روي ماسه‏هاي ساحل دريا قدم مي‏زند و در همان حال، در آسمان بالاي سرش، خاطرات دوران زندگيش به صورت فيلمي در حال نمايش است.
او که محو تماشاي زندگيش بود، ناگهان متوجه شد که گاهي فقط جاي پاي يک نفر روي شنها ديده مي‏شود و آن هم وقتهايي است که او دوران پر درد و رنج زندگيش را طي ميکرده است.
بنابراين با ناراحتي به خدا که در کنارش راه مي‏رفت رو کرد و گفت: پروردگارا ... تو فرموده بودي که اگر کسي به تو روي آورد و تو را دوست بدارد، در تمام مسير زندگي کنارش خواهي بود و او را محافظت خواهي کرد. پس چرا در مشکل‏ترين لحظات زندگي‏ام فقط جاي پاي يک نفر وجود دارد، چرا مرا در لحظاتي که به تو سخت نياز داشتم، تنها گذاشتي؟
خداوند لبخندي زد و گفت: بنده عزيزم، من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشته‏ام. زمانهايي که در رنج و سختي بودي، من تو را روي دستانم بلند کرده بودم تا به سلامت از موانع و مشکلات عبور کني!


+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 17:15 توسط رضا |


اگه قبلاً يه اشتباهي كردي و بعدها متوجه شدي و در صدد جبرانش براومدي به خودت افتخار كن .

اگه رفتي تا اشتباهت رو جبران كني و باز هم به چشم يه مجرم بهت نگاه كردن ناراحت نشو ، به دلت

رجوع كن ، به نيتت ، به قصدت ، تمام تلاشت رو بكن كه جبران كني و يه جاهايي هم بهتره خودت ،

خودت رو ببخشي و رها كني . . .

يادت باشه ! اون ها كه از نيت تو و از تحول تو خبر ندارن ، پس توي دل براشون دعا كن كه از شر قضاوتها

 رها بشن ، تا زخمهاي گذشتشون ترميم پيدا كنه ، تا اونها هم مثل تو آزاد بشن ، از گذشته رها بشن ،

 دعا كن كه بتونن بخشش رو از ته دل تجربه كنن .

يه وقت هايي هم كه اشتباه نكردي و راجع بهت اشتباه كردن ، بهت تهمت زدن باز هم ببخش شون .

نيك باشي و بدت گويند خلق                                    به كه بد باشي و نيك بينند

بدون كه اون گوشه ذهن شون يه مشكلي جا خوش كرده بوده و بعد سر يه  جرياني جرقه زده و

 شعله اش دامن تو رو گرفته ، ببخش . بذار اين آتيش خاموش بشه بعدش هم اگه تونستي يه مرحم بذار رو زخم شون .

امروز من خودم رو به خاطر . . . بخشيدم و رها كردم .

امروز من . . . را به خاطر . . . بخشيدم و رها كردم .

امروز و هر روز من آزاد و رها هستم .

رها از زندان گذشته ها و آزاد در آسمان امروز .

 

                                                              مجله موفقيت

                                                        شماره  صد و چل و نه

                                                        صفحه هفتاد و هشت

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 15:40 توسط رضا |


به خودتان قول بدهيد هيچ وقت به اميد تغيير

 

 

دادن كسي با او وارد زندگي مشترك نشويد .

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 14:51 توسط رضا |


تقديم به دوست و همكار عزيزم رضا

هيچ چيز در دنيا ارزش ناراحت شدن را ندارد، اگر باور نداري اين مطلب را بخوان:

چرا ناراحتي؟ ممكن است هر روز فقط با دو حالت رو به رو شوي وقتي كه حالت خوب است يا وقتي كه مريض هستي.

اگر حالت خوب باشد كه موردي براي ناراحتي وجود ندارد، اما وقتي مريض هستي، باز هم با دو حالت رو به رو مي شوي حالت اول وقتي است كه در حال خوب شدن هستي و حالت دوم وقتي است كه داري از دنيا مي روي!

اگر حالت رو به بهبودي است كه موردي براي ناراحتي وجود ندارد، اما اگر در حال مردن هستي، باز هم با دو حالت رو به رو مي شوي يا به بهشت مي روي يا به جهنم.

اگر به بهشت مي روي كه موردي براي ناراحتي وجود ندارد، اما اگر به جهنم بروي، آن جا دوستان زيادي در انتظارت هستند كه حتي وقت نمي كني براي آنها دست تكان بدهي! بنابراين اصلا" وقت زيادي نخواهي داشت كه بخواهي ناراحت باشي.

پس هميشه شاد باش و بخند.

"هرگز براي غروب كردن خورشيد گريه نكن زيرا آن وقت، اشك هايت به تو مجال نمي دهد تا زيبايي هاي ستاره ها را ببيني."

مجله موفقيت-شماره ۱۴۶

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 17:7 توسط مرتضي |


 

 

سامورائي مشهوري نزد استاد پيري رفت و از او پرسيد :

- بهشت و جهنم كجاست ؟

استاد پير گفت :

- هنوز آنقدر پخته نيستي كه توانائي پذيرش اين سوال را داشته باشي . . .

سامورائي مغرور شمشيرش را كشيد و گفت :

- همين الان تو را به دو نيم تقسيم مي كنم . . .

پيرمرد گفت :

اين جهنم توست  . . .

سامورائي از عمل خود پشيمان شد و با احترام عذرخواهي كرد . . .

پير مرد بي درنگ گفت :

- اين بهشت توست !

 

                                                                         مجله موفقيت

                                                                      شماره پنجاه و چهار

                                                                        صفحه سي و يك

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 17:55 توسط رضا |


 

در يك موزه معروف با سنگهاي مرمر كف پوش شده بود .

مجسمه بسيار زيباي مرمريني به نمايش گذاشته شده بود .

كه مردم از راههاي دور و نزديك براي ديدنش مي آمدند ،

 و كسي نبود كه اون رو ببيند و لب به تحسين باز نكند .

يك شب سنگ مرمري كه كف پوش آن سالن بود ، به مجسمه گفت :

اين منصفانه نيست !

چرا همه پا روي من مي ذارن تا تو رو تحسين كنند ؟!

مگه يادت نيست ما هر دومون تو يه معدن بوديم ؟

اين عادلانه نيست !

مجسمه لبخندي زد و به آرامي گفت :

يادته روزي كه مجسمه ساز خواست روي تو كاركنه ، چقدر سر سختي و مقاومت كردي ؟
كف پوش پاسخ داد :

آره ، آخه ابزارش به من آسيب مي رسوند . آخه گمون كردم ، مي خواد آزارم بده .

آخه تحمل اون درد و رنج رو نداشتم .

و مجسمه با همون آرامش ادامه داد :

ولي من فكر كردم كه به طور حتم مي خواد ازم چيز بي نظيري بسازه .

به طور حتم من به شاهكار تبديل مي شم .

و در پي آن رنج ؛ گنجي هست .

پس بهش گفتم : « هر چي ميخواي ضربه بزن ؛ بتراش و سيقل بده و درد كارهايش

و لطمه هاي كه ابزارش به من مي زدن رو به جون خريدم و هر چي بيشتر مي شدن ،

بيشتر تاب مي آوردم تا زيباتر بشم !

و حالا تو نمي تواني ديگران رو سرزنش كني ،

كه چرا روي تو پا مي ذارن و بي توجه عبور مي كنن .

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 11:43 توسط مرتضي |


 

روباه گفت: آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند می تواند سر در آرد. انسان ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جوری حاضر آماده از دکان ها می خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست... تو اگر دوست می خواهی خوب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید :خوب راهش چیست؟ روباه جواب داد: باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یه خرده دورتر از من می گیری اینجوری میان علف ها می نشینی. من زیر چشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی, چون همه سوئ تفاهم ها زیر سر زبان است. عوضش می توانی هر روز یک خرده نزدیک تر بنشینی.شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل ها رفت و به آنها گفت: شما سر سوزنی به گل من نمی مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شمارا اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری که روباه من بود: روباهی بود مثل صد هزار روباه دیگر . او را دوست خود کردم و حالا توی همه عالم تک است.
شهریار کوچولو دوباره در آمد که : خوشگلید اما خالی نمی شود برای تان مرد.گفت و گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر گلی می بیند مثل شما اما او به تنهایی از همه شما سر است چون فقط اوست که آبش داده ام , چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته ام, چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام , چون فقط اوست که پای گله گزاری هایش یا خود نمایی و حتا گاهی پای بغ کردن و هیچی نگفتن هاش نشسته ام , چون که او گل من است.و بر گشت پیش روباه. گفت: خدانگهدار! روباه گفت: خدانگهدار! ... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است جز با دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید. ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای. انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی.

تو مسئول گُلتی.

شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد :من مسئول گلمم.

بر گرفته از کتاب شازده کوچولو نوشته آنتوان دو سن تگزوپری

من اين داستان رو در يك وبلاگ خوندم كلاً وبلاگ در مورد داستانهاي كوتاه بود

آدرسش رو ندارم معرفيش كنم ولي از داستانهاي كوتاه قشنگش لذت بردم .

و اين داستان رو به يه دوست جديد هديه مي كنم كه خيلي گُل و با معرفت هست .

هديه به بهترين زيباي دنيا دوستي .

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 17:59 توسط رضا |


                                               بنام دوست

 

من اين داستان زيبا رونوشتم براي شما دوستان خوبم اميدوارم كه ازش درس بگيريد من كه خيلي دوسش دارم از شما هم خواهش مي كنم بخونيدش درسته يه خورده زياده ولي زيباست .

      

 

 

داستان بهشت و جهنم رو به خاطر حجم زيادش اضافه كردم به آرشيو داستانهام هركي تمايل به خوندنش داره مي تونه به آرشيو مراجعه كنه .                 

                                                                                                    با تشكر

                                                                                                      رضا 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 12:56 توسط رضا |


واقعا گرسنه بودم. در خانه هیچ چيزي براي خوردن پيدا نمي شد. براي همين با تنها پولی که داشتم يک پيتزا سفارش دادم و با چند گاز بزرگ تمام آن را خوردم. اما هنوزگرسنه بودم. با اين که مي دانستم درخانه ي چيزي براي خوردن پيدا نمي شود، اما باز هم به دنبال خوراکی گشتم ، ولي واقعا هيچ چيزي نبود. نه يک تکه نان ، نه کلوچه اي، و نه حتا ته مانده اي از غذاي روزهاي گذشته. هيچ چيز نبود. همه جا را گشتم. توي تمام کابينت ها ، يخچال ، پشت بالشتک هاي صندلي ها ، کف اتاق، پشت بخاري ... همه جا را در به در به دنبال چيزي خوردنی گشتم . اما جز چند شيشه ي خالي و يک کلاف نخ پيدا نکردم . دريغ از یک خورده نان، بايد جاي ديگري را مي گشتم.

درست همان موقع بود که فکر تازه اي به ذهنم رسِد و غرورم را خوردم. گاز زدن و جويدنش خيلي سخت بود، انگار داري يک تکه چرم پخته را مي خوري . ناچار همه اش رايک جا قورت دادم. نزديک بود خفه شوم ، ولي بالاخره موفق شدم. اما بازهم کافي نبود ، حال بيشتر گرسنه بودم ، بايد خيلي زود چيز های بيشتر مي خوردم.

چنین بود که عزت نفسم را توی کتری جوشاندم و داغ داغ سر کشيدم. هرجرعه ي آن تلخ تر از جرعه اي قبلی بود. صداي غرغر معده ام بيشتر شده بود. بي درنگ شفقتم را توي ليوان ريختم، با قاشق آن را هم  زدم  و يک جا سر کشيدم . گوارا وشيرين بود و راحت خورده مي شد. حالم را بهتر کرد ولي کافي نبود. محبت ؟ مدت ها بود که از  آن خبري نداشتم . معلوم نبود کجا بايد دنبالش بگردم. نه ، فايده نداشت ديگر دنبالش نگشتم . در عوض اشک ها يم را نوشيدم. بعد تکه اي اميد يافتم ، بيات و کپک زده بود ، اما هنوز مزه اي اوليه ي خود را  حفظ  کرده بود.  يک گازاز آن خوردم. واقعا مزه ي خوبي  داشت . چه اشتباه بزرگي مرتکب شده بودم . خوردن آن فقط باعث مي شد احساس گرسنگي بيشتري بکنم.

ايمان يک لقمه ي کوچک و خوشمزه بود: مغزدار و پرآب. اما ديگر چيزي براي خوردن باقي نمانده بود. همه چيز را خورده بودم و حالا توي رختخوابم بودم. مي توانستم از جايم بيرون بيايم، انگار خيلي بزرگ تر از اندازه ي واقعيم شده بودم . اما اين همان چيزي است که در حال حاضر مي خواستم ؛ ديگر لازم نيست به جايي بروم، چون فعلا ديگر گرسنه نيستم . گرچه فردا همه چيز از نو شروع مي شود.

 

                                                                                                                                          آگوست رميير

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 14:51 توسط رضا |


 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."

- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود وصورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: " روز بخیر!"

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت!

- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "

-  كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند!!! چون تمام آنهایی كه حاضرندبهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

                                                   بخشي از كتاب "شیطان و دوشیزه پریم " اثر پائولو كوئیلو

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 17:37 توسط مرتضي |


دو روز مانده به پايان جهان

تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز

تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني

نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.

داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سکوت کرد

جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت

خدا سکوت کرد

آسمان و زمين را به هم ريخت

خدا سکوت کرد

به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد

خدا سکوت کرد

کفر گفت و سجاده دور انداخت

خدا سکوت کرد

دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد

خدا سکوتش را شکست و گفت : عزيزم

اما يک روز ديگر هم رفت

تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي

تنها يک روز ديگر باقي است

بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن

لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ؟

با يک روز چه کار مي توان کرد ؟

خدا گفت : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است

و آنکه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به کارش نمي آيد

و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت

حالا برو و زندگي کن

او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد

اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد

قدري ايستاد

بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد

بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم

آن وقت شروع به دويدن کرد

زندگي را به سر و رويش پاشيد

زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد

و چنان به وجد آمد

که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود

مي تواند بال بزند

مي تواند

او درآن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را به دست نياورد

اما

اما درهمان يک روز دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد

کفش دوزکي را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

و به آنها که او را نمي شناختند سلام کرد

و براي آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد

او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد

لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد

او در همان يک روز زندگي کرد

اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند

امروز او در گذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 17:35 توسط رضا |


بعد از تو در شبان تیره و تار من،   دیگر چگونه ماه

آوازهای طرح جاری نورش را تکرار می کند.

بعد از تو من چگونه،   این آتش نهفته به جان را،   خاموش می کنم؟

این سینه سوز درد نهان را،   بعد از تو من چگونه فراموش می کنم؟

***

من با امید تو پیوسته زیستم،   بعد از تو؟

این مباد،   که بعد از تو نیستم.

بعد از تو آفتاب سیاه است.   دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست.

بعد از تو،   در آسمان زندگیم مهر و ماه نیست.

***

بعد از من آسمان

آبی است.

آبی

مثل همیشه

    آبی.

        عسل(م)

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 18:49 توسط مرتضي |


 

ساده، غروبی ساده،
به سادگی شیر می دوشیدیم،
به سادگی کوچ می کردیم،
ساده می خندیدیم، می جنگیدیم،
ساده خسته می شدیم و بهار که می شد،
مغزمان در دریایی از آب گوارای برف غوطه ور بود...

ساده، ساده تر،
حتی ساده تر از آنچه به یاد می آوری...

رفتن، تباهی ما بود.
غروبی که بعد از آن برای اولین بار بی شرمانه تا لنگ ظهر خوابیدم

...
مگر ظرفیت بیدارکنندگی سپیده صبح چند نفر در متر مربع است؟

من از شهر مترسک های متحرک برایت می گویم،
اینجا که به باران لعنت می فرستند و اختراع چتر را نفرین نمی کنند...

چه قدر خاکستری می بینم... برایم قهوه ای بفرستید...
اینجا پر است از روزمرگی... موانع غیرطبیعی...
شیرهای پاکتی... دست های خوشبو... دوربین های عکاسی...
دشمنان بی کلاه... سنگ های هندسی بی شرم... نکوهش...
حتی قلب های مصنوعی هم ارزان شده اند...

خواستم یادت بندازم،
سادگی راز جاودانگی ما نبود...
این خود ما بودیم که ساده بودیم.

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 17:58 توسط رضا |


 

 

روزها آنقدر با رنگ و نيرنگ آميخته است كه روزمان را از شب نمي شناسيم و اين ابر ، ابرهاي تيره حريص آنچنان وسعت آسمان را بلعيده اند كه ديري است رنگ خورشيد را نديده ايم .همه جا تاريك و ظلماني است ، آن قدر كه اگر تمام چلچراغ هاي تاريخ را بر فرازش بياويزي ، باز چاه و چاله را نمي بيني و پا به لنجنزار مي گذاري كه بيرون آمدن از آن طاقت فرساست ، گويي چشم بسته راه مي روي كه برادرت را ، همسايه ديوار به ديوارت را كه براي تامين معاشش تكه اي از وجودش را به حراج مي سپارد ، جان مي فروشد تا آبرو بخرد را نمي بيني يا نه ،شايد هم مي بيني ، اما براي راحتي وجدانت ، عينكي سياه به رنگ دلت به چشم مي زني تا نبيني، تا آزاد باشي ، آه چه اسارتي است این زندگی ؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 15:10 توسط مرتضي |


دستت را نظاره مي كنم، كه چه مشتاق دستم را مي خواند ، و چه مهربان به من نويد عشق مي دهد. دستت را نظاره مي كنم كه اين قدر كوچك است كه تمام غم هاي دنيا را در خود حل مي كند و در پس تمام اشك ها لبخند گرمش را صادقانه و معصوم نثارم مي كند. دستت را نظاره مي كنم كه به اندازه ي تمام روز هايي كه به ديوار مشت كوبيدم دوست داشتني است. دستت را نظاره مي كنم... و دستم در اوج بي صدايي دستت را در آغوش مي گيرد... دستت را محكم مي چسبم ... بسان آخرين طنابي كه از تمام دنيا باقي مانده ... طنابي كه تنها راه جاري شدن و آواز خواندن است. و عابران با تعجب به من مي نگرند و در دل خود مي گويند چرا اين احمق دستانش را اين طور سخت به هم گره كرده است.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 11:10 توسط رضا |


روزی شیوانا پیرمعرفت را به یک مجلس عروسی دعوت کردند. جوانان شادی می کردند و کودکان از شوق در جنب و جوش بودند.

 

عروس و داماد نیز از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند. ناگهان پیرمردی سنگین احوال از میان جمع برخاست و خطاب به جوانان فریاد زد که:" مگر نمی بینید شیوانا اینجا نشسته است؟! کمی حرمت بصیرت و معرفت استاد را نگه دارید و اینقدر بی پروا شوق وشادی خود را نشان ندهید!"

 

ناگهان جمعیت ساکت شدند و مات ومبهوت ماندند که چه کنند!؟ از سویی شیوانا را دوست داشتند و حضور او را در مجلس خود برکت آفرین می دانستند و از سوی دیگر نمی توانستند شور و شوق خود را در مجلس عروسی پنهان کنند!

 

سکوتی آزار دهنده دقایقی بر مجلس حاکم شد. پیرمردان از این سکوت راضی شدند و به سوی استاد برگشتند و از او خواستند تا با بیان جمله ای جوانان بازیگوش مجلس را اندرز دهد!

 

شیوانا از جا برخاست. دستانش را به سوی زوج جوان دراز کرد و گفت:" شیوانا اگر به جای شما بود دهها بار بیشتر فریاد شوق می کشید و اگر همسن و سال شما بود از این اتفاق میمون و مبارک هزاران برابر بیشتر از شما شادی می کرد. به خاطر این شیوانایی که از جوانی فاصله گرفته است و به حرمت معرفت و بصیرتی که در او جستجو می کنید، هرگز اجازه ندهید احساس شادی و شادمانی و شوریدگی درونی شما به خاطر حضور هیچ شیوانایی سرکوب شود! شادی کنید و زیباترین اتفاق جوانی یعنی زوج شدن دو جوان تنها را قدر بدانید که امشب ما اینجا به خاطر شیوانا جمع نشده ایم تا به خاطر او سکوت کنیم!"

می گویند آن شب پیرمردان مجلس نیز همپای جوانان شادی کردند.

                                                                                    بر گرفته از داستانهای شیوانا

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 7:20 توسط مرتضي |


امشب عكاس دلم باز به بيراهه برفت

 

                                         آتش زده بر  جانم و باز به ميخانه  برفت

 

عكس, رخ يارم  چنان  رنگين  بود

 

گوئي امشب ملائك باز به سجاده برفت

 

مددا, دل من باز پريشان شده  است

 

نكند سرو خوشم باز به غم خانه  برفت

 

صنما ,  باز   گلم   به   كجا   بشتابد

 

                                             گل  همي   باز   به   گل   خانه  برفت

 

                                 آرزو

                          فروردين 87

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 6:50 توسط مرتضي |


روزي يكي از خانه هاي دهكده آتش گرفته بود. زن جواني همراه شوهر و دو فرزندش در آتش و گرفتار شده بودند. شيوانا و بقيه اهالي براي كمك و خاموش كردن آتش به سوي خانه شتافتند. وقتي به كلبه در حال سوختن رسيدند و جمعيت براي خاموش كردن آتش به جستجوي آب و خاك برخاستند شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله هاي آتش نگاه مي كند. شيوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسيد:" چرا بيكار نشسته اي و به كمك ساكنين كلبه نرفته اي!؟"

جوان لبخندي زد و گفت:" من اولين خواستگار اين زني هستم كه در آتش گير افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اينكه فقير بودم نپذيرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند. در تمام اين سالها آرزو مي كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از اين خانواده و از اين زن بگيرد. و اكنون آن زمان فرا رسيده است."

شيوانا پوزخندي زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است. عشق پاك هميشه پاك مي ماند! حتي اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بي مهري در حق او روا سازد.عشق واقعي يعني همين تلاشي كه شاگردان مدرسه من براي خاموش كردن آتش منزل يك غريبه به خرج مي دهند. آنها ساكنين منزل را نمي شناسند اما با وجود اين در اثبات و پايمردي عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخيز و يا به آنها كمك كن و يا دست از اين ادعاي عشق دروغين ات بردار و از اين منطقه دور شو!"

اشك بر چشمان جوان سرازير شد. از جا برخاست. لباس هاي خود را خيس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقيه شاگردان شيوانا نيز جرات يافتند و خود را خيس كردند و به داخل آتش پريدند و ساكنين كلبه را نجات دادند. در جريان نجات بخشي از بازوي دست راست جوان سوخت و آسيب ديد. اما هيچكس از بين نرفت.

روز بعد جوان به درب مدرسه شيوانا آمد و از شيوانا خواست تا او را به شاگردي بپذيرد و به او بصيرت و معرفت درس دهد. شيوانا نگاهي به دست آسيب ديده جوان انداخت و تبسمي كرد و خطاب به بقيه شاگردان گفت:" نام اين شاگرد جديد "معناي دوم عشق" است. حرمت او را حفظ كنيد كه از اين به بعد بركت اين مدرسه اوست.

                                                                                      بر گرفته از داستانهاي شيوانا

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 7:12 توسط مرتضي |


 

پنداشت او قلم
 در دستهای مرتعشش
باری عصای حضرت موساست
می گفت
 اگر رها کنمش اژدها شود
 ماران و موری های
 این ساحران رانده وامانده را
فرو بلعد
می گفت
وز هیبت قلم
فرعون اگر به تخت نلرزد
دیگر جهان ما به چه ارزد ؟
بر کرسی قضا و قدر
قاضی
 بنشسته با شکوه خدایان تندخو
تمثیل روزگار قیامت
انگشت اتهام گرفته به سوی او
برخیز
 از اتهام خود اینک دفاع کن
این آخرین دفاع
پیش از دفاع زندگیت را وداع کن
می گفت
امان دهید
 تا آخرین سپیده
 تا آخرین طلوع زندگیم را
نظاره گر شوم
 پیش از سپیده دم که فلق در حجاب بود
 بر گرد گردنش اثری از طناب بود
و چشمهای بسته او غرق آب بود
 در پای چوب دار
هنگام احتضار
 از صد گره گرهی نیز وا نشد
 موسی نبود او
 دردستهای او قلمش اژدها نشد    ( حميد مصدق )

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 15:46 توسط رضا |


     شیوانا از روستایی می گذشت. به دو کشاورز بر خورد می کند. هر یک از او می خواهند که دعایی برایشان داشته باشد. شیوانا رو به کشاورز اول می کند و می گوید : تو خواستار چه هستی ؟
می گوید من مال و منال می خواهم که فقر کمرم را خم کرده است. شیوانا می فرماید برو که هستی شنواست و اگر همین خواسته را از درونت بخواهی به آن می رسی و نیازی به دعای چون منی نداری.  رو به دهقان دوم می کند که تو چه؟
او می گوید من خواهان تمام لذت دنیایم! شیوانا می گوید : هستی صدای تو را هم شنید .
سالها می گذرد......

روزی شیوانا با پیروانش از شهری می گذشت که خان آن شهر به استقبال می آید که ای شیوانای بزرگ دعای تو کارساز بود چرا که من امروز خان این دیارم و خدم وحشمی دارم چنین و چنان ...
شیوانا گفت: هستی پیام تو را شنید که هستی شنوا و بیناست. خان می گوید : اما آن یکی دهقان چه او در خرابه ای نزدیک قبرستان مست و لا یعقل به زندگی در حالت دایم الخمری گرفتار است.
شیوانا گفت : او تمام لذت های دنیا را می خواست و اکنون صاحب تمام لذتهاست است.....

                                                                                           بر گرفته از داستانها شيوانا

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 14:6 توسط مرتضي |


و نفس پشت نفس مي سوزد

            مثل چوب در آتش

آه چقدر خاكستر

            اين همان جنگل سبز زندگي است

اين همان رنگين كمان

           بعد از باران دل است

چقدر تيره شده درياچه

           و نمانده قوي كه بخواند آواز

چقدر تاريك است

           وقتي احساس كني تنهايي

در دل تاريكي

           باز اميدي پيداست

مثل نور فانوس دريايي

            بعد از سالها سفر در درياست    (رضا)

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 16:3 توسط رضا |


 

من كه با درد بي وفايي هايي قلبم كه بيمار مي كند غم را چگونه آسوده  خاطر  باشم

براي خواب زيستن حتي نيست پلكي كه در شبهاي طوفاني دلم لنگر كشتي حقيقت را بيندازد

بي آنكه بايستد و سكاني نيست كه ناخدا داشته باشد ديگر ستاره اي در اين شبهاي طوفاني

 درياي دل خود نمي بينم  و سياهي تنها زيبايي شده كه من با او همسفرم . (رضا)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 13:43 توسط رضا |


دخترم جرالدین!

پدرت با تو حرف می زند!

شايد شبي درخشش گران بهاترين الماس اين جهان تو را بفريبد, آن شب است كه اين الماس, آن ريسمان نا استوار زير پاي تو خواهد بود, سقوط تو حتمي است. روزي كه چهره يك اشراف زاده بي بند و بار تو را فريب دهد, آن زمان بند باز ناشي خواهي بود, بند بازان ناشي هميشه سقوط مي كنند. از اين رو دل به زر و زيور مبند, بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است, كه خوشبختانه بر گردن همه ما مي درخشد, اما اگر روزي دل به مردي آفتاب گونه بستي با او يك دل باش و به راستي او را دوست بدار. دخترم هيچ كس و هيچ چيز را در اين جهان نمي توان يافت كه شايسته آن باشد كه دختري ناخن خود را به آن عريان كند. برهنگي بيمار عصر ماست, به گمان من تو مال كسي هستي كه روحش را براي تو عريان كرده است.

 

جرالدين, دخترم با اين نامه ام را پايان مي بخشم:

 

انسان باش زيرا كه گرسنه بودن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه بودن است.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 9:52 توسط مرتضي |


شیوانا جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قد برد . زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت: " ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. شوهر من آهنگری بود ، که از روی بی عقلی دست راست ونصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتی  هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولی به جای اینکه دوباره سر کار آهنگری برود می گفت که دیگر با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود .من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد ، برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم . با رفتن او ، بقیه هم وقتی فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته های غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم . ای کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند! "شیوانا تبسمی کرد وگفت :" حقیقتش من این بسته ها را نفرستادم . یک فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه !!؟ همین!

"شیوانا این را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود . در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد : "

راستی یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گرد هم سوخته بود ! "

                                                                                       برگرفته از داستانهاي شيوانا

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 7:16 توسط مرتضي |


تو به من خنديدي

        و نمي دانستي

من به چه دلهره

        از باغچه همسايه

سيب را دزديم

     باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

    غضب آلود به من كرد نگاه

   و تو رفتي هنوز

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

    خش خش گام تو تكرار كنان

            مي دهد آزارم

ومن انديشه كنان غرق اين پندارم

   كه چرا خانه كوچك ما

         سيب نداشت ( حميد مصدق )

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 17:57 توسط رضا |


اي غم بگو آخر كجا از دست تو بايد شوم

                    در گوشه ميخانه هم ما را تو پيدا مي كني (حسین)

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 13:50 توسط رضا |


دل من می سوزد

      که قناری را پر بستند

که پر پاک پرستوها را بشکستند

   و کبوترها را           آه کبوترها را ...

دل من در دل شب 

         خواب پروانه شدن می بیند

  مهر در صبحدمان داس بدست

             خرمن خواب مرا می چیند

وای باران باران

        شیشه پنجره را باران شست

               از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست

      آسمان سربی رنگ ...

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

         می پرد مرغ نگاهم تا دور

    وای باران

             باران

پر مرغان نگاهم را شست

                                (حميد مصدق)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 11:44 توسط رضا |


 

وقتي كه سيم حكم كند زر خدا شود

                       وقتي دروغ داور هر ماجرا شود

وقتي هوا هواي تنفس هواي زيست

                سر پوش مرگ بر سر صدها صدا شود

وقتي د رانتظار يكي پاره استخوان

                     هنگامه ز جنبش دم ها به پا شود

وقتي به بوي سفره همسايه مغزو عقل

                    بي اختيار معده شود اشتها شود

وقتي كه سوسمار سفت پيش آفتاب

                      يك رنگ رنگها شود رنگها شود

وقتي كه دامن شرف و نطفه گير شرم

                   رجاله خيز گردد و پتياره زا شود

بگذار در بزرگي اين منجلاب يأس

                   دنياي من به كوچكي انزوا شود ( حمید مصدق )

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 12:4 توسط رضا |


SILENCE X

بعضي وقتها از خودم مي پرسم تا كي نفس پشت نفس از دروازه شهر سينه ام بايد بگذرد تا كي پادشاه و حاكم اين شهرم آيا ابدي است نمي دانم بعد از اين چه بايد كرد آيا در سراب تشنگي خيال خود سيراب مي شوم يا تا ابد تشنه مي مانم .


صفحه نخست
پست الکترونیک


عكس و مطالب زيبا

داستان بهشت وجهنم
تصاویر زیبا از حیوانات
جسد دختري بعد از 127 سال
عجيب ترين اسكله دنيا
عكس هاي جالب ورزشي
زيباترين شهرهاي جهان
بزرگترين كشتي تفريحي جهان
تصاوير رستوران هوائي در مجارستان
عكس هاي جالب ورزشي
داستان پرستو
داستان قضا قدري
زيباترين مساجد جهان
داستان از مرگ تا زندگي
وصيت نامه داريوش
عكس هاي جالب و ديدني-3
عكس هاي جالب و ديدني-2
داستان مدير- قسمت سوم
داستان مدير- قسمت دوم
داستان مدير - قسمت اول
عكس هاي جالب و ديدني-1
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مهر 1387

شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387


آرشیو موضوعی

شعر
داستان
سخنان بزرگان

نویسندگان

رضا
مرتضي


دوستان عزيز هميشه سبز

روانمهر
مهرگان
تك
اماني
قطره ي تنها
دلبر 14 ساله
آدمكها
عشق جاويد بلاتريكس
بهاريترين بهار من
كلمات عاشقانه خدا
پسرك غمگين
آغاز كسي باش كه پايان تو باشد
تنها ترين تنها
پري كوچك دريايي
صبح بهاري
شاليزار وجودم
استاد شهريار
عاشق خط خورده . . .
بغض خنده
بر باد رفته
اين شعر خواندني ... اين عشق !!!
پاييز فصل آشنايي
قلب يخي
تنهايي
من و اوكاليپتوس
دفترچه شخصي
ايران.كوروش بزرگ
ضيافت
در اتاقك خاموشم